آرزوهایی را به گور برده ام که
در آیینه های وجودم دوستشان می داشتم
آرزوهایی که در اعماق وجودم به خاطر آنها زندگی می
کردم،
آنهایی بودند که من ...
چه بگویم که به قول معروف نا گفتنم
بهتر است ...
شده ام برج زهر مار و هیچ چیزی
را به خاطر آنکه زیبا است ... دوست ندارم و... دیگر هیچ چیز را ...
دیگر( شاید )احساساتی ندارم که
برای آن خوشحال باشم... بگذار همه چیز همان گونه که هست باشد.( اینگونه هم مانده است..
)
درست نمی دانم چه کسی می خواهد
یواشکی در اعماق شب یادداشت های من را بخواند و چه خواهد پنداشت...
ولی می دانم هر کسی هست خودش به
مانند من در اوج التهابی آبی مانده است...همین..
نظرات شما عزیزان:
|